سناریوی چشم هات تقدیم می شود به مهربانی ها شاعر ، طراح ، کاریکاتوریست یا شاید طراح ، شاعر ، کاریکاتوریست یا کاریکاتوریست ، شاعر ، طراح!!! نمیدونم !
به هر حال نامش کسری است کسری عباس آبادی
"سناریوی چشم هات"
در خودم بمب کار گذاشته ام
قلبم
مثل ساعت می زند
با آن شماره های معکوسش
ده
نه
هشت
هفت ثانیه ی دیگر وقت دارید این شعر را ترک کنید
واژه ها
از دهانم به بیرون می دوند
پلیس
دست هایم را نشانه می رود
مادرم
دانه های تسبیح را
نام تو اما
تکان نمی خورد از جایش
سنگینی می کند بر شانه هایم
چشمانم را می بندم
نم نم
باران
پیاده رو ها خیس
ماشین ها
و چتر تو نیز
می تکانی اش
- دیر که نکرده ام؟
لبخند
و رد یک نگاه
که کشیده شده تا همین ثانیه ها
شش
پنج
از چهار طرف صدای آژیر می آید
باد
قوطی ای را بر جاده می رقصاند
و صدای برگ ها
بر شانه های آکالیپتوس
اوج می گیرد سمفونی شعرم
تک تیراندازها
در موهایم مستقر می شوند
رئیس پلیس
دستور می دهد نواری زرد دور این شعر بکشند
مادرم
در سجاده فرو می رود
و دانه های تسبیح خیس
پرده را می اندازند
از پشت صحنه صدای پچ پچه می آید
چند سایه به این سو و آن سو می دوند
می ترسم
از حرکاتشان
از لرزش دست ها و پاهام
سردم است
و قرچ قرچ دندانانم
لکنت گرفته ام
و دد دیگر هی هیچ واژه ای از دهههانم بببیرون نمی دود
نام تو نیز
تکان نمی خورد از جایش
می شکنم
و زانوانم بر زمین می افتند
پرده
سه
دو
دورنمای چشم های تو اما ...
نام تو اما ...
عاشقانه های تو اما ...
می تکاند صحنه را
دیگر باران بند آمده است
و گرمای اتاق
فضای شعر را عوض می کند !
دارم جوش می زنم
یعنی چه که نمی شود؟
حرف نمی زنی
از پنجره خیابان را می پایی
روی بر می گردانم
می گویی:
- کاری از دستت بر نمی آید
پلیس همه جا را محاصره کرده است
و تک تیراندازها منتظر دستورند
همین حالا خودت را مرده فرض کن
دیگر صدای آژیر نمی آید
و قوطی پشت یک سنگ
خیره شده در شعر
مضطرب است
دانه های تسبیح اما
رژه می روند در دست هایم
مادرم
در سجاده چیزی کم دارد
وقت آن رسیده چشم هایم را باز کنم !
وقت آن رسیده چشم هایت را باز کنی !
آنی باقی نمانده بانو
این رگ گردن
که برآماسیده پیش چشم هات
به بمب وصل می شود
این هم تیغ
که خودت می دانی
چقدر به شریان شعرم می آید
بزن
و رها کن مرا
خود را
و همه ی این واژه ها که از بس دویده اند به نفس ... نفس ... نفس افتاده اند
نام تو اما
تکان نمی خورد از جایش
دست هایت نیز
یک
و موج انفجار قوطی را به میان تماشاگران پرتاب می کند
تک تیراندازی با سطل
خون پخش می کند در شعر
که پاره پاره شده از ترکش ها
پلیس ها
انگشت حیرت به دهان می گیرند
خرده شیشه ها
از قلبم به بیرون ریخته می شوند
مواظب باش عزیزم !
بریده نشود دستت
دستت
دست و سوت و کف
پرده را می اندازند
اما
شعر ترکش خورده یک جایش لنگ می زند
آنجا
که چند لکه ی خون
بر دانه های تسبیح مانده
و بیچاره مادرم
بیچاره مادرم
هنوز فکر می کند
بانی این انفجار
نه کارگردان
که چشم های تو بود !
(م.ا.شوشی ۲۶/۵/۱۳۹۰ - شوش)
دیگرانش گفتند:
مجاهد چنانی
سلام
در خوانش اولیه ی شعرتان_بند اول آن_با یک کاربرد تازه برخورد کردم.ساعت زدن...در سنت های معنایی زبان فارسی ترکیبی به نام ساعت زدن نداریم.اما در اینجا میبینیم که این ترکیب هیچ نوع دشواریی در فرآیند فهمیده شدن شعر ایجاد نمیکند زیرا تحلیل صوری_معنایی زبان شعر ما را با یک جایگزینی زیرکانه مواجه میکند...قلب..بمب و ساعت هر سه با هم به کار رفته اند و قاعدتا باید قلب بزند و بمب ساعتی تدریجا منفجر شود و شاعر در اینجا با ادغام قلب و ساعت دلهره نزدیک شونده ی انفجار را با فضاپردازی عاطفی تاثیر گذاری رنگ آمیزی کرده است...
ویژگی دیگر شعر این است که شعر از شعر بودن آگاه است طوری که می خواهد ما را از فضای شعر بیرون کند وبه ما هشدار می دهد که شعر را ترک کنیم اگر چه خود این بند تا حدودی دچار کلیشه شده است اما در کلیه ات شعر تحسین بر انگیز است
به کار رفتن یک فعل برای دو فاعل در بند (پلیس دستهایم را نشانه می رود مادرم دانه های تسبیح را)نکته ی دیگر قابل تامل شعر است
البته اگر از یک دریچه دیگر نگاه کنم شاید به کار بردر کلمه ی پلیس و مادرم در پشت سر هم، هم به هارمونی و گرافیک شعر کمک وهم همدست بودن پلیس و مادر را تداعی می کند_به این صورت(دست هایم را نشانه میرود_پلیس _مادرم دانه های تصبیح را)
اضافه شدن دوم شخص در بند پایین تر اگر چه بدون مقدمه است اما همین که در بقیه ی شعر نقش مهمی ایفا می کند قابل چشم پوشی است اما ای کاش به یک شکل دیگری استفاده می شد(البته در بند مذکور)
شعر در ادامه اگر چه از حسنهای زیاد ی برخورد است که از بارزترین آنها حرکت سیال ذهن است که تا انتها همراه شعر بوده است اما به عقیده بنده این شعر احتیاج به باز نویسی دارد و طبیعتن در این باز نویسی بعضی از بند ها باید حذف شوند
نکته ی دیگر در بند (مواظب باش عزیزم...)
این است که به نظر من با کلیت شعر سازگاری ندارد در واقع وجود مادر در شعر اگر چه ا حدودی عاطفه را به شعر تزریق می کند اما شعر را آنقدر عاطفی نمی کند که بتوان این بند را در کلیت شعر هضم کرد
از نظر مفهومی (من شعر یا راوی یا صدایی که در طول شعر می شنویم)سر در گم است و خواننده را سر درگم می کند ومعلوم نیست چه ماهیتی دارد
ود رادامه باید ذکر کنم که شاید این شعر باید زود تر تمام میشد
اما اسرار شاعر برای ادامه شاید بخشی اعظم این سر در گمی را به وجود می آورد...
مهدی دوست محمدی
سلام دوست عزيز
به عقيده من شعر بيش از حد به سمت شعارگرايي و ذهني شدن پيش رفته است
و اگرچه تخيل از عناصر اصلي شعر است اما بايد مواظب خطر ذهني شدن و شعارگرايي شعر باشيم.همچنين تطويل ناروا در كارتان مشاهده مي شود به گونه اي كه مخاطب با خواندن چند سطر، شعر را رها مي كند.پتانسيل يك شاعر خوب شدن را داريد
سید میثم حسینی
سلام بر احمد عزیز
شعر بسیار خوبی بود ممنونم خوبی های این شعر را خودت هم میدانی
من فقط ایراداتش را عرض میکنم:
شعر از اینجا شروع شد
ده
نه
هشت
هفت ثانیه ی دیگر وقت دارید این شعر را ترک کنید
و ماقبل این نیاز نیست
2/- شعر در فضای بسیار خوبی حرکت میکرد و به نظر من فقط تعلل و درازای شعر مخاطب را خسته میکرد
جملات اظافه را حذف کن( جملاتی که بود و نبودشان کمکی به شعر نمیکند)
حسن آذری
سلام. کارتان ر با دقت خواندم.یه توصیه ای دارم البت مبانی نظریش نمی دونم چیه ولی تجربه های شخصی خودم رو می گم: این شعر فلان خواهد شد این شعر بهمان خواهد شد شعری که دارید میخوانید در این شعر چیزی خواهد شد ووووو
در دهه هفتاد بسیار بسیار زیاد تکرار می شد و خود بنده نیز مرتکب می شدم اما نمی دانم چرا این شگرد که نوعی فاصله گذاری محسوب می شود کمی مندرس شده است.
کار شما گزاره هی خوبی داشت.
سیده شهره حقدوست
سلام
خدا را شکر که حال شما خوب است و دنیا را تمام شده فرض نکردید.اما این شعر،اول اینکه من دوست ندارم در شعرهای تقدیمی نکته سنجی کنم چون بالاخره شاعر برای هر بندش حرف خاصی داشته و البته شخص محترم خاص هم که شعر،تقدیمش شده آن را به همین صورت دوست دارد.اما خب بیشتر شعرها هم تقدیم به لحظه ای هستند که اتفاق افتادند پس بی ملاحظه بگویم که خیلی کار را کش دادید و گاهی واقعا ضرورتی در وجود بعضی بندها نیست.غیر از اینکه خیلی پیشتر باب شده بود که بگویند این شعر فلان است و این شعر مثلا به همین جا ختم میشود و ...شاید بهتر است تکرار لفظ شعر را کم کنید.اما من از حضور تسبیح مادر تا انتهای شعر خوشم آمد و باز هم خوشحالم که بازگشتید.
علیرضا نوری
سلام
سطرهای خوبی داشت که باید بهت تبریک گفت
اما بعضی از سطرها هستن که مال فضای شعر نیستند شاید یک فضای ادغامیه از صدا و تصویر..
اصرار شاعر به آوردن کلمات و فضاهایی که دوست داره همیشه جواب نمیده
مهیار خاوری نژاد
سلام دوست کم پیدا...
ممنون از حضور و نقد ارزشمندت...
شعرت را خواندم احمد شوشی عزیز
شروع زیبایی دارد که با رعایت ایجاز می توانست زیباتر هم بشود، شعر مبتنی بر تصویر و فضاسازی است و در این امر بسیار موفق عمل کرده.
ایجاز احمد عزیز،جای ایجاز در این شعر خالی است چون شعر با اینکه حرکت دارد اما مبتنی بر یک ایده است و در کار های تک ایده ای و تک کانونی به این شکل، رعایت ایجاز و پرهیز از زیاده گویی از ضرورت هاست.
البته درست است که شعر فضایی تئاتری (البته بیشتر سینمایی) دارد و توضیح موقعیت مکانی و زمانی از مناسبات آن است ولی همین توضیحات اگر از حد بگذرد خسته کننده می شود.
آن چیز که از آن به عنوان آرمونی یا هارمونی در شعر یاد می شود هم به درستی دراین شعر پیاده شده است و در این امر موفق بوده ای البته این مهم به دلیل تک کانونی بودن اثر و توضیحات حول همان کانون در فضاسازی محقق می شود، حال به نظر بنده باید به گونه ای عمل شود که هم این آرمونی را در اثر حفظ کرد هم از توضیحات بیش از اندازه پرهیز نمود، اين وظیفه ی مهم شاعر این گونه اشعار است....
*
شاعر تخیل خوبی از خود نشان داده اما همان توضیحی شدن و ارتباط کامل و بدوون نقص طولی در اثر مجال تفکر عمیق را به مخاطب و اجازه ی مکاشفه های آن چنانی را نمی دهد و شعر بدون هیچ مشکل و دست اندازی به مخاطب خود عرضه می شود.
این شعر سطرهایی دارد که در عرض بسیار موفق عمل کرده اند و به شعر جانی دوباره بخشیده اند.
سبز سبز سبز
ناصر ندیمی
سلام
این شعر با خوانش خود شما بسیار زیباست...بخصوص بندی که لکنت دارد....این شعر بسیار زیباست ...هم از لحاظ ساختار زیبانی و هم تکنیکی...شعر بلندی است اما مخاطب را خسته نمی کند.بلکه مخاطب خوب با شاعر همراه می شود.این شعر را هم با خوانش خودم لذت برده ام و هم آن روزی که با خوانش خودت-شب شعر آبادان-خودت شنیدم.و خیلی ها هم عقیده ی من بودند...سپید بلند موفقی است...
بهترین ها را برایت آرزومندم
در پناه حق
یا علی مدد...
عبدالله نظری
سلام احمدِ شوشیِ عزیز
من همان دیشب خواندمت. مهدی را هم خبر میکنم.
اما برای حرفِ جدی زدن باید وقتِ بیشتری داشته باشم. اولش این است که بنظرم کمی قابلیتِ تعدیل دارد این شعر. و با نظرِ یکی از احباب موافقم که لکنتِ زبان را به این شکلی اینجا نشان داده ای دوست ندارم. شاید برای یک کارِ موزون قابل قبلول بود، بواسطه ی آهنگ، اما اینجا نه!
شروع و پایانِ کار را به شدت دوست داشتم. به حدی که میتوانم حسودی کنم که چرا این شروع و پایان از من نیست.
حامد
سلام احمد جان دوست عزیز و شاعرم
بدون فوت وقت می رم سر شعر خوبت
همون طور که خواستی کاملا سینمایی بود
آهنگ شعر همین طور تندتر می شد
هیجان این طپش های رو به انفجار رو دوست داشتم
باور کن بی اندازه این شعر با سلیقه ی من جور بود
انتخاب واژه ها دقیق و مناسب
شروع و پایان خوب والبته وجود یک ذهن خلاق در پس هر سطر پیدا بود
زنده باد ...
لذت بردم
ابراهیم فدایی
سلام
حرف زدن در مورد این شعر کار ساده ای نیست و بیش از همه اینکه تنها میبایست از زبان احمد شوشی شعر (خصوصا این شعر) را شنید تا بفهمیم چه گفته ؟ چه میخواسته بگوید؟ و ... که من این توفیق را داشته ام . شاید خیلی ها اعتقاد داشته باشند که شعر را همه کس باید بتواند راحت بخواند ... خب ما شاملو را همه می خوانیم ولی آیا همه مثل شاملو می خوانیم ؟ مسلما نه!
بارزترین مشخصه ی شعر تلفیق چند هنر با یکدیگر بوده است (شعر ، موسیقی ، گویندگی ، سینما و تئاتر و داستان نویسی) و سیر روایی که در عین ساده بودن و بدور از پیچیدگی های معمول غافلگیری های مختص به خود را دارد ... در خیلی از جاها ما انتظار اتمام شعر را داریم اما ناگهان با ضربه و حادثه ای جدید که مخاطب به آن آشنایی ندارد و به همین دلیل ممکن است برای بعضی مخاطبین آزار دهنده و نامنوس باشد شعر را صیقلی نو داده اید.
بازی دیگری که شوشی با مخاطب راه انداخته همان بازی دادن مخاطب است خصوصا از آنجایی که چشمانم را می بندم تا وقت ان رسیده چشمهایت را باز کنی (در این میانه هر چه هست بازی دادن مخاطب است) و در ادامه /و موج انفجار قوطی را باز بازی دادن مخاطب است تا بیچاره مادرم ...
عینی کردن شعر و مخاطب را به فضای رمان بردن مشخصه ی دیگری است که به کار شما قوت بخشیده است . اینچنین توصیف فضا و صحنه را ما فقط در رمان نویسی می بینیم / رئیس پلیس دستور می دهد نواری زرد دور این شعر بکشند... تک تیراندازی با سطل خون پخش می کند در شعر و ... که بسیار زیرکانه در شعر جا گرفته و هیچ گونه آزاری هم به شنونده نمی رساند.
جان بخشیدن به اشیا نکته ی مثبت دیگر کار است : قوطی و تسبیح (تا فراموش نکرده ام همین در کنار هم قرار دادن کلماتی کنار هم که شاید نشاندنشان در یک شعر به همین سادگی ها نباشد مثل همین قوطی و تسبیح ولی شما با کلامی که سادگی را در ان جریان داده اید ذهن مخاطب را از این توجهات دور کرده اید)
گم شدن شخصیت اصلی شعر که بنا بر سلیقه ی مخاطب هرکدام از کارکترهای زیر می توانند شخصیت محبوب و اصلی برای مخاطب باشد: خود شاعر ، او (که شاعر شیدای اوست) و نام او ، مادر ، پلیس ، حتی تسبح و قوطی !
رفت و برگشت ها از شعر به سن تئاتر از سن به پشت صحنه ، از پشت صحنه به خانه ، دوباره امدن به شعر ، بازگشت به تئاتر و ... ویژگی مثبت کار است
استفاده از موسیقی در شعر (برای اثبات همین کافی است به نظرات مخاطبینت رجوع کنی بعضی از دوستان شاعر اعتقاد دارند که مثلا لکنت در شعر آزار دهنده است اما فی المثل ناصر ندیمی که گویا شعر را با لحن شوشی شنیده انجا را از نقاط قوت شعر می داند) لکنت، صدای برگ ها، سمفونی ، صدای آژیر ، سوت و کف زدن بینندگان تئاتر و ...
تصویر سازی های ساده اما پر معنا : شانه های آکالیپتوس / قرچ قرچ دندانانم / نام تو اما تکان نمی خود از جایش / در سجاده فرو می رود و ...
غافلگیری ها و تعمدا به تاخیر انداختن شعر و به مخاطب گفتن : حالا توچند سطر دیگه بیا ببینم چی میشه !
بازی با اعداد که در حالی که بسیار ساده اتفاق می افتند و بدون هیچ سانسوری از ده به یک ختم می شوند حاوی دو نکته ریز است که از چشم مخاطب تیز بین دور نمی ماند ! اول درگیری اعداد در سطر بدون اینکه خاصیت ریاضی و زمانی خود را از دست بدهند :
هفت ثانیه ی دیگر وقت دارید این شعر را ترک کنید در ادامه ی 10، 9، 8
از چهار طرف صدای آژیر می آید در ادامه ی 6 ، 5
سه ، دو ، دورنمای چشمهای تو اما ... و دوم فاصله ای که گویا تعمدی بین ۲ و ۱ افتاده است که تداعی کننده ی بسیاری از فیلمهاست که در لحظه ی انفجار ثانیه ی ۱ بسیار به کندی اتفاق می افتد و هیجان آور است که در شعر شما خواسته یا ناخواسته این اتفاق روی داده است.
مظلومیت در همه ی شخصیت ها به جز کارگردان:
شاعر مظلوم است ( دوست دارد محبوب جلوی انفجار او را بگیرد اما ... )
محبوب مظلوم است ( دوست دارد جلوی انفجار را بگیرد اما نمی تواند ! پلیس همه جا را محاصره کرده است ...)
مادر مظلوم است (این جا را خود شاعر هم اشاره کرده : بیچاره مادرم)
قوطی مظلوم است ( انجا که مظطرب است یا آنجا که او را به میان تماشاگران پرتاب می کنند)
پلیس مظلوم است ( انگشت حیرت به دهان می گیرند)
تماشاگران تئاتر با آنکه دست می زنند و سوت و کف مظلوم اند چرا که دلیل کار خود را نمی دانند و ..
و تنها این کارگردان که گرداننده ی بازی (نمی شود او را با شاعر یکی پنداشت چرا که شاعر خود شخصیتی اصلی تر در شعر دارد) است به مراد دل خویش می رسد.
و جالبترین نکته در مورد این شعر اینکه هدف از شعر ستایش چشمهای یار بود بی آنکه دچار لوس بازی های مرسوم شود و این عشق به چشمها و تقدس انها را تا انتها ادامه می دهد و حتی به نوعی مادر را سرزنش هم میکند که چرا مقصر را چشمها میداند و نه سرنوشت (کارگردان)
و پیام فلسفی کار هم این بود که ما در برابر سرنوشت کاری از دستمان بر نمی آید ! و تقدیر چنین بود ...
با این هم مخالفم که می گویند شعر اینگونه شد شعر چه کار کرد و ... مربوط به دهه ی هفتاد است و کهنه / به مد توجه کنید : همان تیپ های قدیمی است در چرخه ای نو ... استفاده ی شما از لفظ شعر نیز اینگونه بوده است.
نکات منفی را شعر نمی گویم چرا که میدانم بهترین منتقد شعر خودت ، خودت هستی!
امید که همیشه فیلموشعر نویسیتان ادامه داشته باشد !
و مرسی از اینکه بالاخره بمب (تو بخوان سناریوی چشم هات) رو تو وبلاگت کار گذاشتی
احمدرضا قدیریان
سلام بر احمد شوشی عزیز
ممنون که خبرم کردید و خوشحالم که به روزید.
من این شعر را شعر سپید موفقی ارزیابی می کنم. شعر، نسبتا طولانی است اما تصویرها چنان پیوسته از جلوی چشم خواننده و بهتر بگویم بیننده عبور می کنند که تماشاگر تا آخرین لحظه با آن همراه می ماند. از ویژگی این شعر سطرهای غالبا کوتاه است. این ویژگی به ایجاز کمک می کند به شرطی که این ایجاز در جهت افقی منحصر نماند و در جهت عمودی نیز رعایت شود که فکر می کنم می توان چنین کرد و برخی سطرها را حذف نمود. ویژگی دیگر این شعر، ماهیت روایی آن است. البته در این شعر، میزان دیالوگها کمتر است و همین امر باعث شده که بیشتر به سمت داستانی بودن میل کند تا نمایشنامه ای بودن. تصویرها زیبا هستند و زبان عمدتا سالم است و در مجموع چنان که گفتم شعری موفق را به خواننده ارائه می کند.
همواره موفق باشید و روزهایتان پر باد از سرود زندگی.
ایمان عباس پی
سلام.
جالبه که تو عصر بعد از اتم، ما هنوز با این اینترنت هندلی باید به کامنت دوستان عزیزی چون تو سرکشی کنیم!!
به هر حال تاخیر من رو ببخش!
شعر بلند مضراتی داره که قطعا خودت آگاه تری به اون که اینقدر سعی در حفظ چارچوبه ی شعر داشته ای و چقدر خوب که رد پای این سعی رو جز در سلامت واژه ها نمی شه جستجو کرد.
ولی به هر روی همین که شعری رو بشه کوتاه تر کرد رو بلند سرود یعنی ضعف.
و این ماجرا رو حدس می زنم که در این شعر می شد پی گرفت و سطرهایی بودند که می شد نباشن.
راستی!
بخشی که لکنت رو جاری کرده بودی!
وقتی با اون قاطعیت می گی که:
لکنت گرفته ام
و دد دیگر هی هیچ واژه ای از دهههانم بببیرون نمی دود
به نظرت می شه دوباره خیلی راحت به زبون قبل از این سطر برگشت؟!!
گمون کنم کمی سختگیرانه تر باید به این قسمت شعر نگاه می کردی!
و چه بسا برای پایان بندی مناسب تر می بود!
به هر حال خوشحالم که این شعر خوب رو با صدای خودت در اون روز خوب شنیدم.
مانا مانی
مینو نصرت
این شعر بلند که با تپش های قلب و هیجانات شخصی شاعر توام است هم بدل به صحنۀ نمایش در چند پرده شده است و هم محل سرایش دلخواه های شاعراست و هم سکوی آفرینش. اما مجال آفریدن وجود ندارد چرا؟ چون شاعر و کلمه هایش سراسیمه در حال دویدن و دواندن هستند. سکون و آرامشی نیست تا رویداد مبارکی روی دهد. درست است که هستۀ تمام آفرینش ها عشق بوده و ممنوعیت از عشق. درست است که فاصلۀ میان دو وجه انسانی میتواند به فاجعه بینجامد اما شاعر با دانش تمام حسن ها و عیوبات است که ناگهان دریچۀ خلاقیت را می گشاید و مواد خام را در هم آمیخته جهانی تازه خلق میکند. از الف تا ی را میدانیم و شاعر نیز میداند اما آنچه این حروف خسته و آسیمه را به گرداب می کشاند و می بلعد و هضم میکند و بالامی آورد و به عنوان مواد خامی از آن برای خلاقیت تازه استفاده میکند دیدن دیگرگونۀ تمام اتفاقات پیش روی است. شاید به گونه ای بتوان گفت شاعر با اغتشاش اذهان و به هم ریختن مرسوم ها در صدد بیان چیز دیگریست هر چند این چیز در انتهای شعر در «چشمان او» سرشکن شده است اما میتوان گفت شاعر به معنای واقعی میخواهد تمام بگیر و ببند ها و زد و بند ها و بروز وقایع مهیب و هولناک را به گردن دل بیندازد که انداخته است . تیک تاک دل به واقع خطرناک ترین و در عین حال لطیف ترین بمبی ست که آدمی آن را می شنود اما خود را به کری می زند. به نظر میرسد با حذف سطرهایی اضافه که حقیقتا هم اضافه هستند شاهد شعری ساختار شکن و معجز خواهیم بود. و بمب درست در جای خودش منفجر خواهد شد.
حافظ عظیمی
سلام علیکم
شعری در مقابل من است با روایتی بلند که شاعر با اشراف کافی بر موضوع سعی بر آن دارد تا با اجرایی متفاوت از آنچه که خاصه ی روایت های خطی ست مخاطب را تا پایان با خود همراه سازد.کلیت اثر در روایتی رقم می خورد که به طوری هندسی از یک بردار تبعیت می کند . برداری که آغاز آن هم چنین جهت و انتهای آن کاملا مشخص و شاعر به گونه ای مهندسی آن را پیش می برد. در همین راستا می توان گفت که بیشتر تصاویری نیز که در طول شعر رقم می خورند معطوف به این موضوع می باشند. به همین علت در نهایت مخاطب با کار یکدستی روبرو می گردد
با تشکر
ابوالفضل حسنی
احمد این کار کار قشنگی است اما تو زیادی کشش دادی یعنی اخرها هرچه بافته بودی دوباره وا دادی ! من نظرم این است که کار انجا که تمام شد باید تمام شود ادامه اش که دادی اعدامش کردی لذا من فکر می کنم این کار قابلیت بالایی در اوایل داشت که تو می توانستی بمب را به شکل کا ملن فرمیک بترکانی و قال قضیه را بکنی...
شیوا فرازمند
سلام
شعر را خواندم.می توانم بگویم که اصولا دوست ندارم شعر بلند را به گونه ای ببینم که لابلای آن حرف تمام شود و بخش دیگری در آن آغاز شود.بیشتر ترجیح می دهم شعر های بلند را به گونه ای بخوانم که بتوانم پل محکمی بین بند ها در ذهنم برقرر کنم بدون اینکه نیاز به واکاوی درون بند قبل باشد...
به هر حال هر کدام از بندها را پسندیدم و لدت بردم.ممنون...
............................................................................................
پ.ن ۱) ابراهیم جان اینم بمب که هی اصرار داشتی ...
پ.ن ۲) پویا نظری عزیز چون میدونم همیشه لطف داری و اینجا میای اگه نقدی ، نظری داشتی دریغ نکن (شعر یه خورده فیلمی بود ! گفتم تخصصته!)
پ.ن ۳) مهرزاد هر چی تو بگی (دربست مخلصیم) مهرزاد روشن را اینجا: www.7vadipoem.blogfa.com/ بخوانید
پ.ن ۴) کامران ... کام...ران ... کامی برارم!
پ.ن ۵) ببخشید اگه پست طولانی بود (درخواستی چند تا از دوستان بود)
پ.ن ۶) نقد هایتان را از ما دریغ نکنید
پ.ن ۷) یا حق